خرید بک لینک

بودن...

این صفحه برام مامن بوده و جالبه من با هر بار تغییر وضعیتم رجوع کردم به اینجا... دوسش دارم، امنه برام... حالم بد بوده نوشتم، خوب بوده نوشتم و اینجوری بوده که برام مهم نبوده کسی میبینه، نمیبینه یا هرچی... از خودم بودن نترسیدم و خودمو همون جور که بوده اینجا نشون دادم... در نهایت وقتی میام اینجا و مث الان بعد از پنج ماه نوشته های قبلمو میخونم کیف میکنم از اصلاحاتی که کردم...

برچسب: نویسنده: ماهان رستمی تاريخ: پنجشنبه 16 مهر 1405 ساعت: 2:50

یه هفته ای بود که نداشتنت یادم اومده بود و غم نداشتنت منو برده بود به قعر چاهی که بارها خودم رو به زور نجات داده بودم ازش. خوابتو دیدم. منو تو هیچ وقت همو از نزدیک ندیده بودیم. اما من تو ذهنم کلی داستان عاشقانه حضوری باهات ساخته بودم. اخه تو، تو همون دوران داشتنت معجزه بود برام. تماسات، پیامات، عکسات، ویدیو هات همشون برام شیرین بود. تو خوب میدونستی چطوری کلمه ها رو کنار هم بچینی که منو تا چند سال درگیر خودت کنی. خوب میدونستی چطور مراقبم باشی، چطور لوسم کنی، چطور صدام کنی، چطور دلمو مال خودت کنی.

برچسب: نویسنده: ماهان رستمی تاريخ: پنجشنبه 16 مهر 1405 ساعت: 2:50

در زمان حاضر داشتم نوشته های گذشته این صفحه رو میخوندم و دیدم چقدر همه چی تغییر کرده.مثلا توی پست قبلیم گفتم وضعیت کاریم استیبل میشه که دقیق یادم نمیاد ولی شاید کمتر از یه هفته بعد از اون پست همه چی به طرز خیلی افتضاحی به هم ریخت و برای سروسامون دادن به اون وضعیت کلی چیز تحمل کردم. داشتم تو نظرات میگشتم که اسم رضا رو دیدم. من نمیدونم الان کجاست، زندگیش تو چه مرحله ای هست . همین جا هم باهم آشنا شدیم.و بعد ها شد یه دوستی که خیلی کمک کرد به حالم. الان اما حتی وبلاگشم پاک کرده. رضا هرجا هستی امیدوا

برچسب: نویسنده: ماهان رستمی تاريخ: پنجشنبه 16 مهر 1405 ساعت: 2:50

صفحه بندی